على اكبر دهخدا
923
امثال و حكم ( فارسى )
در ديدن من كه را بود رغبت بيش * من خود چو همى گريزم از ديدن خويش . جوهرى مستوفى . حور با تو چگونه پردازد * حور با گنده پيركى سازد . سنائى . كه دوشيزه جفت جوان بايدش * بكش اندرون مهربان بايدش . حضرت اديب . دختر دوشيزه را شوى دوشيزه بايد . شهربانو ، دختر يزدجرد شهريار عليها سلام . زن چو بيرون رود بزن سختش * خودنمائى كند بكن رختش ور كند سركشى هلاكش كن * آب رخ ميبرد بخاكش كن . اوحدى زن چو خامى كند بجوشانش * رخ نپوشد كفن بپوشانش . اوحدى . زن چو دارى مرو پى زن غير * چو روى در زنت نماند خير هرچه كارى همان درود توان * در زيانكارگى چه سود توان ( . . . زن كنى داد زن ببايد داد * دل درافتاد تن ببايد داد آنكه ششماه در سفر باشد * دوى ديگر به راه در باشد چار در شهر روز مى خوردن * شب خرابى و جنگ و قى كردن دل ببازارها گرو كرده * كهنه را هشته قصد نو كرده بوده خاتون بانتظارش روز * او بخفته بخستگى چون يوز اين گنه را كه عذر داند خواست * وين تحكم بمذهب كه رواست كدخدائى چنين بسر نرود * زن از اين خانه چون بدر نرود ؟ بشر ( كذا ) در روم و تاجر اندر هند * چون نيايد به خانه فاجر رند در سفر خواجه بىغلامى نيست * بى مى و نقل و كاس و جامى نيست پيش خاتون جز آب و نان نبود * وانچه اصل است در ميان نبود اين نه عدل است اين نه داد ايمرد * نام خود را مده بباد ايمرد به از اين كرد بايد انديشه * تا نيايد شغال در بيشه تو كه مردى نميكنى صبرى * چون كنى بر زنى چنين جبرى خواجه چون بىغلام دم نزند * زن پاكيزه نيز كم نزند . . . ) اوحدى . زن چو مار است زخم خود بزند * بر سرش نيك زن كه بد بزند نه بحجت توان به راه آورد * نه باقرار در گناه آورد نه بسوگند راستكار شود * نه به پيمان و عهد يار شود ( . . . تا كه باشى بود در آغوشت * چون برفتى كند فراموشت گر جوى خرج سازى از مالش * نرهى تا تو باشى از نالش . ) اوحدى . زنخ زدن . بىحاصل و پرگفتن . مثال : حاسدان را تو گو زنخ ميزن * ختم شد نظم و نثر بر تو و من . سنائى . نظير : چانه زدن .